خان امیرعلی و ماه محرم
سال 1394 ماه محرم میشد اواخر مهر ماه، تو وروجک خاله 3 سال و 1 ماه داری. مامان سودابه برات لباس سفید سقا گرفته بود . تو کلی خوشحال بودی که از این لباسا داری و میری مراسم عزاداری و سینه زنی. روز عاشورا تورو بردیم مراسم سینه زنی. یه دختر کوچولو تقریبا همسن خودت کنارمون وایساده بود صدای طبل که میومد تند تند دست میزد تو هم شروع کردی به دست زدن. خلاصه ما برات توضیح دادیم که باید سینه بزنی و بگی یا حسین. وقتی دسته های عزادارا رد میشدن تو هم آروم سینه میزدی باهاشون.
از روز اول ماه محرم بهت گفتیم که باید سینه بزنی و بگی : یا حسین. تو هم سینه میزدی و به جای یا حسین همش میگفتی: نـــــــــــا حسین ، نـــــــــــــــا حسین
عزیزم با این حرف زدنت.بوووووس
لباس سقا که مامانی برات گرفته بود یه دایره سیاه داشت که میذاشتن رو سر. یه شب اومدی برا اولین بار لباس سقا پوشیدی عزیزم کلی ناز شده بودی.بزنم به تخته. ماشالا.
اون دایره هم گذاشتیم رو سرت یهو افتاد تو هم برگشتی گفتی: پــــُقـُل افتاد
ما هم کلی خندیدیم توی شیطون هم دیدی ما خندیدیم همش اونو میذاشتی رو سرت تا می افتاد رو زمین میگفتی: پــــــــــُقـــــــُل جون افتاد![]()








خان امیرعلی و ماه محرم 
